گذری از رنگ فروشی "الوان"
ساعت ۳:٥٩ ‎ب.ظ روز دوشنبه ٢٦ دی ۱۳٩٠ : توسط : فاطمه

برای  طرح شیشه های استینمون نیاز به رنگ شیشه(ویترای) داشتیم.

 از استادمون یه آدرسی گرفته بودیم تو خیابون نجات اللهی.... خیلی از رنگهاش تعریف می کرد که خیلی شفاف و طبیعی هست و تفاوتی با شیشه رنگی نداره. گفته بود یه پیرمردی هست که اگر شما رو علاقه مند بدونه و ازش سئوال کنید با حوصله براتون توضیح می ده و از تعبیر " براتون ،کلاس درسی هست " استفاده می کرد.

با دوستم صبح قرار گذاشتمو رفتم دم مغازه اش. یه مغازه ی خاک گرفته و تاریک و ویترینشم به جز یه شیشه ای که نقش پرنده داشت و رنگ شده بود توش چیزی نبود...با احتیاط در و باز کردم چون پشت پیش خون، هیچکس نبود...دور و بر و نگاه کردم دیدم یه پیرمرد عینکی بالای پله ها، پشت میز نشسته و دستاش زیر چونه اشه...! احساس کردم از اون آدماس که باید خودتو بکشی تا با هات یه کلمه حرف بزنه!

گفتم: رنگ ویترای می خوایم! گفت: همراه خودتون شیشه اوردین؟! گفتم: نه متاسفانه پیدا نکردم...! ( می دونستم که رنگهاش،ساختنیه و باید شیشه داشته باشی و برات توی اونا می ریزه و مثل نوشت ابزاریها رنگهای تو تیوپ و شیک و پیک بهت نمی ده!!!) اینجور که جواب دادم از پشت میزش بلند شد و راهنماییمون کرد بالا! کیفیت رنگهاشو رو شیشه نشونمون داد . رنگها فوق العاده شفاف و طبیعی بود.

 گفت: ایرادی نداره حالا من خودم شیشه دارم بهتون می دم،حالا چه رنگهایی می خواین. گفتم: سه رنگ اصلی! و سفید گفت: سفید رنگها رو مات می کنه ها!! گفتم: خوب سه رنگ اصلی! بقیه ی رنگها رو خودمون می سازیم! البته رنگ قهوه ای و سرخابی و تینر خودش و کمی هم رزین ازش گرفتیم!

از پله ها پایین اومد و رفت طرف ترازو و دم و دستگاش! دونه دونه با احتیاط رنگها رو تو شیشه می ریخت و کمی "رزین" برای رقیق کردن توش می ریخت و البته با چند قطره تینر مخصوص خودش و بعدش به هم می زد و کیفیت رنگ هم بهمون نشون می داد....! اینجا بود که حالا سئوال کردن ما شروع شد...

سئوالامون درمورد روش کار با این رنگها بود و می خوایم چیکار کنیم و طریقه ی ترکیب رنگ و مدت خشک شدنشونو و...سئوالامونو که شنید گفت شما ها کارتون چیه؟ دانشجوییت؟ چی می خونید؟! من گفتم: نقاشی خوندیم ( دوست من واقعا نقاشی خونده، اما از خودم چی بگم که لیسانسم خیلی مرتبطه و هر کی می شنوه تعجب می کنه،معمولا تو جاهای هنری از مدرکم نمی گم! تازه اگر بدونن تو این گیر و دار هم ریاضی تدریسم می کنم، حسابی شاخ در می یارن!!!)و خیلی ساله که ترکیب رنگ بلدیم و می خوایم نقاشی رو شیشه رو امتحان کنیم!

گفت : طرحتونو قبلش رنگ کنید، از قبل بدونید که چه رنگی می خواین کارتونو بزنید و رنگهاتونو آماده کنید توی محیط گرد و خاکی و یا شعله ی زیاد بخاری کار نکنید.پالتتون نباید پلاستیکی و کاغذی باشه رنگ، آبشون می کنه! این رنگها رو سفال و کاشی و مس هم می تونید بزنید و رنگ روی شیشه رو خیلی رقیقش نکنید تا رنگهاتون کمرنگ بشه !

 بعد گفتم: ما کارمون استینه! شما درموردش چیزی می دونید!راه دگه ای به جز لحیم کردن شیشه ها وجود نداره! اینو که گفتم: یه لبخندی زد و گفت چرا لحیم می کنید؟ بزارید کارم تموم بشه بهتون می گم...!

کارش که تموم شد اومد بالا! حالا دوستم موبایلشم روشن کرده و داره صداشو ضبطت می کنه! پیرمرد ارمنی بود، اگر دقت می کردی ته لهجه ای هم داشت.

بالا که رفتیم،نطقش باز شد خیلی مؤدب صحبت می کرد شروع کرد از تحصیلاتش گفتن که تو ایران دانشگاه هنرهای زیبا ی تهران رفتن و ادامه ی تحصیلمشونو تو انگلیس گزروندن...و شروع کرد از تاریخچه ی "استین گلاس" صحبت کردن....!

گفت تو ایران نقاشی شیشه رو "ویترای" می گن و یک کلمه ی فرانسوی هست و اما تو اروپا نقاشی شیشه یعنی "استین گلاس" و تلفظ صحیحشو بهمون گفت!

 یه کلیدی از جیبش در اورد و رفت پشت قفسه ها! یه کتابی رو برامون اورد که می گفت خودم از اینگلیس اوردم ،روش نوشته بود"استین گلاس"*. درمورد تاریخچه ی این هنر در قرون وسطی تا امروز!

پیرمرد اینجوری شروع کرد و گفت: تو اروپا بیشتر روزها هوا ابریه، مثل امروز! و نور ندارن، به خاطر همین دنبال نور می گردن! تو معماریشونم سعی می کنن از شیشه بیشتر استفاده کنند. تو زمانهای قدیم شیشه بسیار گران بوده و به این صورت که متری شیشه پیدا بشه نبوده! اومدن تکه های شیشه  ساده و رنگی ضخیم و با "سرب" به هم وصل می کردن و اشکالی رو تشکیل می دادن. اولش این هنر در کلیساها و سقف و پنجره هاشون بوده و بیشتر تصاویر مذهبی بوده، خوب می دونید که اون زمان "تفتیش عقاید بود" مثل الان! ما یه لبخند ملیحی می زنیمو هیچی نمی گیم و ادامه ی صحبتشونو می کنند!

 از روش "تیفانی" گفت که اون بین اشکال با الماس می بریدن و لوستر های زیبایی از این روش تو بازار هست. توی کتاب هم اتفاقا چیزی در مورد لحیم کاری نگفته بود.فقط نوشته بود از نوعی "واکس" برای چسبوندن شیشه ها استفاده می شه......!

نمونه ای از روش "استین گلاس" در کلیسا ها

ازشون اجازه گرفتیمو از کتاب و حرفهاش فیلم گرفتیم! البته گفت از خودم نگیرید! از صدام می خواین بگیرید!

خلاصه کلی با هم حرف زدیم...راهکار بهمون داد حتی روش"دورگیر" درست کردن هم بهمون گفت، و مفت و مجانی تجربه ی چندین سالشو با ما درمیون گذاشت!

 توی این دوره زمونه ای که همه قطره چکونی بهت اطلاعات می دن و اگر زیاد سئوال کنی می گن باید بیای تو کلاسامون ثبت نام کنی....( توی کارگاه بنده خدایی که کاشی" هفت رنگ" کار می کرد بودم! لوازم کارشو که دیدم تقریبا فهمیدم که کار چطوره!اصل نقوشش که نقاشی بود و رنگشم لعابی بود که تازگیها یاد گرفتیم، اما نفهمیدم طرح اصلی روی کاغذ پوستی رو چطور روی کاشی ساده می ندازن و با چه ابزاری هست! یه خورده که سئوال کردم، طرف گفت : اینا تکنیک کاره که باید بیای تو کلاسا تا بهت بگم! گفتم حالا قیمتشون چقدره؟! گفت:300 هزار تومان!!) این بنده خدا، بدونه مزد و منت بهت اطلاعات می داد! آخر سر هم که خواستیم رنگها رو باهاش حساب کنیم کلی بهمون تخفیف داد! توی حرفهاشم می گفت: شما چون دانشجوییت من اینا رو بهتون می گما!

حتی گفت دوست داشتین بیاین اینجا شیشه هاتونو رنگ کنید تا ایراداتونو بهتون بگم... گفت: حتی من شاگرد دارم داره معماری می خونه می یاد نقاشی رو شیشه ازم یاد می گیره، نمونه کاراشم نشونمون داد،حتی گفت من بیشترا صبح هستم و بعد از ظهر ها مغازه بسته اس اگر اومدین صبحا بیاین!بعد از ظهر هم زنگ بزنید باز می کنم!

آخر سر صمیمی تر که شدیم از رنگهای مورد علاقه و ماه تولدمونم پرسید! من که گفتم صورتی و بهمن ماه! گفت می دونی از روی رنگ مورد علاقه ی افراد می شه شخصیتشونو حدس زد؟! گفت: شما آدم محکمی هستی و خیلی مصمم. مثلاً یه لباسی که می خوای انتخاب کنی نمی ری دوستتو ببری و با هم بخری، خودت می ری خرید می کنی و می یای!!! منم با خنده گفتم درسته!!!

رنگ مورد علاقه ی خودشم آبی کمرنگ بود، حتی تو کاتالوگ رنگهاش،رنگ مورد علاقشو نشونمون داد، اتفاقاً لباسی هم که پوشیده بود یه پیراهن آبی کم رنگ با یه جلیقه ی سورمه ای بود...!

توی حرفهاش گفتم من از رنگ سیاه خیلی بدم می یاد! آخر سر،که می خواستیم بریم گفت: شما که از رنگ سیاه بدتون می یاد چرا چادر مشگی سر می کنید، منم به خنده گفتم: اگر رنگ دیگه ای می شد سر کرد حتماً این کارو می کردم! حیف که هنوز نمی شه!

 با خودم فکر می کردم این بنده خدا تا فعلا ًزنده اس باید از دانسته هاش استفاده کرد، سنش هم خیلی بالا بود...دو روز دیگه خدا بیامرز می شه  و بی استاد می شیم! تو برناممون باشه که تند تند بهش سر بزنیم!

* Stained Glass

 

پی نوشت:

توی مغازه اشون بالای کمدش یه عکس کاغذیه "امام خمینی با کشیش معروفشون بود"!