"کشف حجاب"!!!!!!
ساعت ٦:۱٠ ‎ب.ظ روز چهارشنبه ٧ بهمن ۱۳۸۸  

موقع بالا پایین کردن کانالهای تلویزیون به برنامه ای برخوردم که درمود "کشف حجاب" رضا خان خدا بیامرز بود....

یه پیر زنی هم اورده بودن و با چه آب و تابی چادر  از سر کشیدن و کارهای اجباری اون موقع می گفت که مادر خدابیامرزش چقدر ترفند به کار می برده که حجابش حفظ بشه!

من کاری به خوب یا بد بودن جریان ندارم...فقط همینو بگم که:

این خدا بیامرز به جای اینکه حق زندگی به زنها بده...حق زندگی ای که تا اون موقع ازش برخوردار نبودن...مثلا حق رای یا حق تحصیل به معنی کامل و نجات از افکار پوسیده متحجری اون موقع......! کارو راحت کرد....

برای مدرنیته کردن جامعه، "شلوارو از پای زنها در اورد! (حالا درسته که می گن چادر از سر می کشید!!!!)

این خدابیامرز نگفت که حالا زنی که تو دوران قاجار به اصطلاح خودم شده بود "بقچه" که اتفاقاً یه پوشیه ی سفید هم داشت! و تنها هنرش این بود که با هووهاش رقابت می کرد، نه حق تحصیل درست درمونی داشت  و نه مغزی برای فکر کردن و شده بود یه ضعیفه ی تو سری خور....!

رضا خان، بعد از جو گیری از سفر ترکیه، به خیال خودش که زنها رو از این اسارتی که پیدا کردن نجات بده( بنده خدا نیتشم خیر بوده!!!!)

یه جوره دیگه اونها رو اسیر کرد....!و باز هم اسارتی از نوع دیگر و تنها به خاطر دل مردان!

همیشه و همیشه زنها تو همه ی دورانهای تاریخ اسیر افکار فاسد مردان هستند...! یا از نوع شوری شور یا بینمکی! هیچ وقت تعادلی در کار نبوده!

حالا هی بیان سر "کشف حجاب رضا خان" مغزامونو بخورن!

 توی هر کدوم از این حکومتهایی که اومدن و رفتن برای خودش یه "کشف حجاب" داشته! این "حجابِ" فلک زده چیه که هر روز و هر موقع "کشف" می شه....

اگر خوب دقت کنید حالا هم داره "کشف" می شه!

 



 
 
ساعت ٦:٤٧ ‎ب.ظ روز دوشنبه ٢۸ دی ۱۳۸۸  

*می گه فاطمه، من تصمیم گرفتم دیگه کینه به دل نگیرم...اگر طرف هر کاری کرد و من و آزار داد، من مثل خودش نشم...!

من فقط دارم گوش می دم...تو دلم می گم: «آره ،حرف زدنش خیلی خوبه! اما تا عمل خیلی راهه!»

بهش می گم:انتظار نداشته باش وقتی دلت شکست ،زودی خوب بشه و انگار نه انگار....بسته به مقدار دلشکستگی، فرصت لازمه تا التیام پیدا کنه...! تو نباید انتظار زیادی از خودت داشته باشی....صبر کن...وقتی جاش خوب شد بعد محبت کن...اما توی این زمان درمان هست که باید مراقب خودت باشی تا بدتر نشی!

**توی صف نماز بودم که یه خانومی با دخترش با عجله اومدن کنارم نشستن...تیپ دختره، مثل همین دختر دبیرستانی هایی بود که این روزا زیاد می بینیم ...

معلوم بود به اصرار مادر عزیز اومده نماز جماعت! مادرش با عجله یه سجاده ی ترمه ی، گلدوزی شده رو براش پهن می کرد،  و یه چادر سفید با مقنعه! هی هم به دخترش می گفت، زود باش چادرتو سر کنه! تا به حال مگه نماز نخوندی!!!(جلوی این همه آدم!)

 دخترشم با اکراه که انگار داره کوه می کنه فرمایشای مامانشو انجام می داد! مادر عزیز هم برای خودش از همین جانماز دم دستیها که منم مثل اون و پهن کرده بودم و برای خودش گذاشت! چادرشم عوض نکرد!

نماز اول رو که خوندیم! انگار که منتظر کسی بودن!

 دختره هم هی می خواست از دست نماز جماعت فرار کنه، بهانه ی دوستشو می کرد که راه و بلد نیست و منتظره منه! معلوم بود آدرسم خیلی بلد نیستن! از قضا پنجشنبه شب بود (پیش نماز بین دو تا نماز خطبه ای می گه تا صدقه ها جمع بشه!) دختر خانومم تا دید آخوند رفت بالا منبر به مامانش غر زد که: الان می خواد سه ساعت حرف بزنه و منم دوستم اگر بیاد راه و بلد نیست...!

خلاصه مامانش راضی شد نماز دوم و دخترش فرادا بخونه و فلنگ و ببنده!

خیلی جالبه مادر گرامی جلوی اون همه آدم بلند بهش گفت: تند تند نخونیا! بفهم چی می خونی!

دخترشم نامردی نکرد سه سوت نماز و تموم کرد و انگار که این چادر داشته خفش می کرده خیلی با عجله د اورد و به مامانش گفت" خودت تاش کن من دیگه دیرم می شه!!!!( من تو جریان بود که اصلا طرف نرسیده بود، فقط بهانه بود که نماز نخونه! یا حداقل جماعت نخونه!)

امان از این نسل جدید که نمی دونم چیکارشون باید کرد!!!

*** یه زمانهایی هست که خیلی جوش اوردی، مضطربی، از دست کسی ناراحتی و...این موقع ها فقط نیاز داری یکی بهت آرامش بده، دستتو بگیره و تو چشمات نگاه بکنه و بگه: «خوب می شه، غصه نخور...!»

تو دنبال راه حل نیستی! مسئله ای نیست که بخواد حل داشته باشه! فقط دوست داری یه خورده غر غر کنی و یه گوش شنوا می خوای که فقط بشنوه! همین!

خوبه که عزیز دل من اینا رو خوب می فهمه!و صد برابر اون آرامشو بهم می ده!



 
کمی غرولند روزانه!
ساعت ۸:۱۱ ‎ب.ظ روز شنبه ۱٢ دی ۱۳۸۸  

چند وقتیه که زندگیم شده فقط دویدن....مخصوصا از زمانی که دانشجو شدم...

هیچ وقت فکر نمی کردم رشته ی "معماری" اینقدر وقت گیر باشه...

بابا ما چهار سال درس خوندیم و لیسانسیه شدیم اینقدر عذاب نکشیدیم، که حالا برای یه کاردانیه ناقابل اینقدر دارم انرژی می زارم....

اما جالبه فرق درسی که دوستش داری با درسی که به زور می خونی همینه! هر جا مطلبی باشه درمورد معماری هر کتابی که بتونه به درسهای این ترمم کمک کنه هر چیزی که بتونه دید و نگاهمو در این مبحث باز تر کنه دنبالشم....

خوبیش اینه که به کمک لیسانس مبارک رفتم عضو دوساله ی کتابخونه ی ملی شدم...دیگه سرچ کردن در حد بینهایت! خوبه این مدرک اگر هیچ دردی نخوره..کار راه بندازه! عزیز دلم با این مرکز آشنا کردم و عضوش شده...

دلم برای نقاشی کردن تنگه....! برای کتاب خوندن(الان کتاب خوندنم در حد مسیر مترو شده..شاهکاره نه؟!)  برای قرآن خوندن روزی یه حزب، برای کارهایی که زمانه تجرد خیلی جدی دنبالش بودم و الان اصلا فرصتش نیست....!خداااااااا...

یه روز اینقدر غر غر کردم که عزیز دل اومد برام برنامه ریزی کرد که چطور خواب نانازموکم کنم و به کارهای زندگیم برسم! اما به خدا دلم برای یه خواب تا ظهر تنگ شده اما دریغ ..فعلا بی بهرم!

فعلا تا زندگیم به یه تعادلی برسه که هم به خانه داریم برسم ، هم به درس و از همه مهمتر همسر داری، خیلی کار می بره!

الانم این وبلاگ بنده خدا! وارد حاشیه ی زندگی شده چون دیگه بخوام اونم وارد برنامه ی فعلی زندگیم بکنم نور علی نور می شه!

خوبه حالا من کار نمی کنم! اون موقع چی می شد؟!



 
ایمان هر کس=قدرت خداوند او
ساعت ۸:٤٢ ‎ب.ظ روز سه‌شنبه ۱ دی ۱۳۸۸  

«خداوند برای هر کسی همون قدر وجود داره که او به خداوند ایمان داره. این یک رابطه ی دو طرفه س.

 خداوندِ بعضی ها نمی تونه حتی یک شغل ساده برای مؤمن ش دست و پا کنه یا زکام ساده ای رو بهبود بده، چون مؤمنِ به چنین خداوندی توقع ش از خداوند ش از این مقدار بیشتر نیست.

خداوندِ آن شبانی که با موسی مجادله می کرد، البته با خداوندِ موسی و ابراهیم همسنگ نیست

 و خداوند ابراهیمی که از شدت ایمان در آتش می ره یا تیغ بر گلوی فرزندش می کشه، البته که از خداوند آن شبان بزرگتر و قوی تره اما حتی چنین خداوندی هم در برابر خداوند علی(ع) به طرز غریبی کوچیکه.

اگه ابراهیم برای تکمیل ایمانش محتاج معجزه ی بازسازی قیامت بر روی زمین بود یا موسی محتاج تجلی خداوند بر طوره....

 علی (ع) لحظه ای در توانایی و اقتدار خداوندش تردید نکرد و همواره می گفت که اگه پرده ها بر چیده شوند، ذره ای بر ایمان او افزوده نخواهد شد. خداوندِ علی (ع) بی شک بزرگترین خداوندیه که می تونه وجود داشته باشه.

ما اگه بتونیم تنها به گوشه ای از دامن علی (ع) چنگ بزنیم رستگار شده ایم، اما برای کسی که ایمان نداره متأسفانه خداوندی هم وجود نداره.»

 

«"روی ماه خداوند را ببوس"نوشته ی : مصطفی مستور- ص88»



 
جنگلهای "اَلیمالات"
ساعت ۱٢:٥۱ ‎ب.ظ روز چهارشنبه ۱۸ آذر ۱۳۸۸  

سوم آذر بود که برای هوا خوری قصد شمال کردیم...خوب این اولین مسافرت متاهلی بنده بود...آخییییییییییی!

توی این مسافرت چند روزه به جاهای مختلفی که من تا به حال نرفته بودم سر زدیم!

یکی از این جاها، جنگلهای "اَلیمالات" بود،این جنگلها واقع در"چَمِستان" محدوه ی "شهرستان نور" هست! انتهای این جنگل هم یه دریاچه ی مصنوعی بود که در اثر یه سدّ خاکی تشکیل شده بود....

فکر کنید وسط یه جنگل بکر داری می ری، بدون هیچ تابلو یا نشونه ای و شاید گاهی یه فلش قرمزی روی درختها(مثل فیلمهای ترسناک هالیوودی) به سمت جلو، می خواد یه چیزی بهت نشون بده...اوایل مسیر آسفالته، ولی تقریباً باید 3 کیلومتر توی خاکی رانندگی بکنی تا چشمت به جمال دریاچه روشن بشه!

می گفتن معمولا 2000تومن ورودی دریاچه هست، که با این ورودی نتونستن یه "جاده ی حسابی" درست کنند!جاده، که بُخوره تو سرشون یه "دستشویی" اونجا نبود که بتونی در مواقع ضروری ازش استفاده کنی...دیگه باید به همون "دستشویی بیابونی" اکتفا می کردی!

اصلاً انگاری با مسافر جماعت سر لج دارن، می خوان شیش دُنگ این امکانات مال خودشون باشه و کسی مزاحم نباشه که هیچ تسهیلاتی نذاشته بودن!!( تبریک به سازمان گردش گریمون!) البته از شانس، کسی نبود که این پول مفت رو ، ازمون بگیره!چه بهتر!

 قصد داشتیم ناهار و اونجا بخوریم...جوجه کبابی به سیخ کنیم و حسابی یخ کنیم..!!!!

دور تا دور دریاچه جنگلهای بکری بود که دریاچه رو محصور کرده بودن، البته عقب تر کوههای برف گرفته هم خودنمایی می کردن، ساعت 1،12 بود که اونجا بودیم و آفتاب هم مستقیم می تابید و توی اون سرمای پاییزی که زیاد آزار دهنده نبود دمای خوبی رو فراهم کرده بود!

اونجا قایق هم کرایه می دادن، 4نفره و 6 نفره اونم به مدت یک ساعت...اما انگاری چندان متقاضی نداشت..البته هر کسی هم که قایق سواری می کرد صداهای خنده ها و شوخیهاشون تو دل کوه می پیچید و سکوت دریاچه رو می شکوند و برای خودش عالمی داشت....ما که قسمت نشد که پدالی بزنیم، البته بیشتر وقت نکردیم....

زیر انداز که انداختیم یه چایی خوردیم و من و همسر گرامی رفتیم به کشف کردن این جنگل بکر....!

روی سدّ خاکی رو چراغ زده بودن که دم غروب روشن می کردن...و سدّ هم مسیری شده بود که دو طرف دریاچه رو به هم وصل کرده بود و می تونستی از روش رد شی!

سدّ خاکی

 

اول برای گشتن، سمت راست دریاچه رو انتخاب کردیم...دلیلشم درختهای زیادی بود که زیر آب مونده بودن و تنها تنه هاشون بالای آب بود...

توی اون مسیر پر بود از قورباغه و مارهای آبی! اونجا بود که فهمیدم چقدر از قوباغه و وزغ  و مار آبی می ترسم...چِندِشششششششششششش! حالا بازم ادعای شجاع بودن بکنم!

جالبه قورباغه ها هم به رنگ طبیعت بودن...بعضیها توی برگهای قرمز پاییزی قایم شده بودن و بعضیها رو خاکهای گِلی و به رنگ خودشون می پریدن!

باید برای عبور از این مسیر از لبه ی آب رد می شدی...بعد از عکس گرفتن ....تغییر مسیر دادیم به سمت سدّ دریاچه! بعضی از جاها گِلی بود و معلوم بود که تازه اینجا بارندگی داشته!

روی سدّ بهتر می تونستی منظره ی دریاچه رو ببینی، نور آفتاب هم چشماتو آزار می داد...بعد از گذشتن از روی سدّ، رسیدیم به جاده ای که مالامال از گِل بود...!

 یه صدای جیک جیک محوی هم به گوش می رسید...چند تا چادر اونجا زده بودن و معلوم بود محل اسکان چند نفری هست...جلوتر که رفتیم به یه قفس بزرگ پر از "اردک" برخوردیم...وای خدای من چقدر ناناز بودن...منم عاشق پرنده و حیوون! اینقدر ذوق کردم که فقط تند تند از زاویه های مختلف ازشون عکس  میگرفتم! بنده خداهام اینقدر گرسنه بودن که همشون هجوم اوردن به طرفی که ما بودیم و صدا می کردن!

اینقدر بوی بدی این "اردکها" داشتن که من بینیمو با دستمال گرفتم و از کنار قفس که فقط یه راه کوچیکی بود و پر از گِل و البته خیلی چندش آور رد شدیم...!

حالا دیگه رسیدیم به قسمتی که کمتر کسی حوصله ی اومدنشو می کرد....به خاطر این می گم کمتر کسی چون از زباله های آب معدنی و لیوان و...می فهمیدی اینجا هم چندان دست نخورده نمونده!عجب!!!!

نمی دونم قراره چند سال طول بکشه تا اینا وارد چرخه ی طبیعت بشن! البته یه خورده هم تقصیر خودشونه! دریغ از یه سطل آشغال!

من معمولا از جاهای دست نخورده می ترسم...مخصوصا که جنگل باشه....اول که من جلو می رفتم بعد دیدم نه دل شیر می خواد..بعد همسر گرامی رو جلو انداختم و منم پشتش دنبالش....! یه چوب دستی هم دست گرفته بود...! توی این مسیر پر بود از درختهای زیادی جنگلی! رو تنه هاشون خزه بود و  البته  گاهی  کنارشون قارچی، گُلی رشد کرده بود...

پاییز هم توی این جنگل رسیده بود و برگهای پاییزی زمین رو پوشونده بود...20 دقیقه ای توی این مسیر رفتیم...اما واقعا ماجراجویی برای خودش عالمی داره...اگر یه همراهی داشته باشی که کار بلد باشه و نترس خوب می تونی بگردی!

بعد از گشتن....یه چند دقیقه ای هم نشستیم و مسیری که اومده بودی و دیدیم و دریاچه رو از این طرف نظری انداختیم و برگشتیم....! البته ما که برگشتنی نبودیم...از بس زنگ زدن گفتن بیاین ناهار، ناچاراً بیخیال ماجراجویی شدیم!!!

بعد هم ناهار و دم غروب هم که دیگه از سرما استخون می ترکوندیم.... زودی برگشتیم!

روز فوق العاده ای بود...و خاطره انگیز!

 

پی نوشت 1: 14 آذر جشن عقدمون بود...شب عید غدیر....شقایق جونم که نتونست بیاد مادربزگش فوت کرده بود..آزی جونم عذر خواهی کرد...

عروس شدن ،اینقدرها هم چیز عجیب غریبی نبود...البته شاید چون هنوز خونه ی خودمون نرفتیم این احساس و دارم...یه لباس ناناز و کلی خوشگلت می کنند..مهمونا رو دعوت می گیری و عکس و عکس ،کیکی می بری بعدشم مادر جون(مادر شوهر گرامی)عیدیتو می ده و هدیه هاتو رو نمایی می کنی...کلی با دوستات دیدنی می کنی و...شب خوبی بود...از الان به خاطره پیوست!

پی نوشت 2: از اینکه کُلاً دانشجویی رو دوست دارم..دوباره رفتم دانشجو شدم...اونم رشته ی معماری! قراره برای ارشد هم خرخونی کنم، همسر گرامی خیلی باید کمکم کنه...! یه سنگی دارم بر می دارم که خدا کنه زیرش له نشم!!!!!

پی نوشت3: بعد از آخرین تابلویی که به عشق همسرم کشیدم و هدیه کردم به "مادر جون" و خودمون زدیم به دیوار خونه.... می خوام تابلوی بعدیم موضوعش "عشق" باشه....یه چیزایی هم به ذهنم رسیده خدا کنه خوب بشه...!