عشق ریاضی+کسب تجربه
ساعت ۱:٢۱ ‎ب.ظ روز دوشنبه ۱۱ اردیبهشت ۱۳٩۱ : توسط : فاطمه

*بعد از اینکه بچه ها طرحاشونو کشیده بودن من دیگه کاری نداشتم ،پشت میزم نشسته بودم و منتظر زنگ مدرسه .حدود نیم ساعتی تا زنگ مونده بود...

کتاب ریاضی ای روی نیمکت اول بود...برداشتمش کتاب از زمان ما طولش بلند تر شده بود و پر از رنگ کلی کتاب شاد بود. اولش حس کتاب جفرافی بهت دست می داد...دونه دونه که ورق می زدم حس می کردم چقدر من دوسش دارم....هنوزم عاشق ریاضی ام تمریناشو دوست داشتم.....چقدر دلم برای حل تمرین تنگ شده بود، چرک نویس و خودکار مالی کاغذا!!!!

سالی که گذشت یه بار بیشتر فرصت تدریس ریاضی برام پیش نیومد البته دیگه دنبال تدریسشم نیستم اونم کاملاً اتفاقی بود....اما همون چند ساعت تدریس خیلی انرژی بهم داد...

به شاگردای اول دبیرستانم همیشه فرصت که شده درمورد انتخاب رشته اشون باهاشون صحبت میکنم از اینکه رشته ای برن که دوسش دارن و اینکه استعدادشونو کشف کنن!

من هیچ وقت تو ذهنم نقاشی و کار هنری نبود کاملاً اتفاقی و زمانی که دانشجو شدم کشف شد.... بچه که بودم طراحیهای خوبی داشتم عشق کتاب نقاشی و لوازم تحریر بودم....اما هیچ وقت برام جدی نبود که بخوام اینکاره بشم....!

خوب که فکر می کنم دانشگاه هم نقاشی بخون نبودم....!یه سری دروس تئوری هم بالاخره باید بگذرونی که دوست نداشتم!

شاید اینجوری بهتر شده! لیسانسیه ی ریاضی کاربردی باشم و یه نقاش کوچولو و ...پر از ایده که اگر تنبل نبود خیلی جلوتر از اینی بود که هست!

وای که چقدر انسان پیچیدس! چقدر سخته که بتونه علاقه مندیهاشو کشف کنه و بعد بروز بده! ایشاالله همه به آرزوشون برسن!

** قبل از عیدی یه سفارش کاره "سفال" داشتیم. کار خیلی فشرده ای بود یه سری کارها تکرار بود و مجبور شدیم از خشتها قالب بزنیم .آقا پدری در اومد ازمون که نگو...اینقدر دهن خودمونو سرویس کردیم که قبل از عید کار تحویل داده بشه....خدا رو شکر طرف خیلی عجله هم نداشت..کارا که آماده شد خواستیم ببریم "کوره سعد آباد" زنگ که زدیم گفت تعمیر داریمو اینجا بعد از انتخابات خیلی قانونمند شده و فعلا نیارینو خلاصه کلی دپرس شدیم....بعد از عید کارا رو بردیمو در کوره طی یه سری فعل و انفعالات دردناکی یه سری از خشتها ترکیدن! خداااااااااااااا!

وقتی خشتها رویت شد زیاد فاجعه نبود اما کلی تجربه کسب کردیم رفتیم دوباره خشتهای جدید و جایگزین کردیم....حالا طرف خشتاشو با یه "لعاب" تیکه ای می خواد...خلاصه با گذشت این همه وقت هنوز ما درگیر این کاریم...فکر کنم دیگه فردا ان شاالله "لعاب" کارمونو بزنیمو و تموم بشه بره...فقط می مونه نصبش که اونم دنگ و فنگی داره در حد تیم ملی! فعلاً در خدمت هستیم!


 
دلنوشته
ساعت ۱٢:٤۳ ‎ب.ظ روز یکشنبه ٢٧ فروردین ۱۳٩۱ : توسط : فاطمه

سلام...

* سال نوتون مبارک با شه و ایشاالله سال خوبی داشته باشید...

** ما بالاخره "گزینش" شدیم ( می تونید این کلمه رو مثل اکبر عبدی تو اخراجیها هم بخونید!!!) حالا برام کاملاً قابل درک هست که وقتی از طرف تو گزینش میپرسن با کدوم پا می ری تو مستراح طرف چه حسی می شهههههههههه!!!!

یه مشت احکام رسالات بود و یه سری سئوالات سیاسی زاقارت اونم برای اینکه خدایی نکرده پایه های حکومتیشون با افکار من نوعی نلرزه....!و تو، سئوالات سیاسی رو مجبوری با حرفهای "خوبه" و "بسیار نظرم مثبته" و "حتما باید باشه مگه می شه نباشه" و.....یه سری تایید های دروغ باید بگی!

اینکه آخرین راهپیمایی که با اهل و عیال مشرف شدین و تا کجا راه رفتین بگیر تا نماز جمعه چطور خونده می شه....!

سئوالات احکامی با وجودی که سخت بود، اما خوب  چون من کارم درسته! تونستم جواب بدم ....بعضی جاها حس تست کنکوری هم بهت دست می داد...طرف می خواست امتحانت کنه سئوال چند گزینه ای می پرسید...(ای شیطون) صدای طرف هم خروسی بود مثل کسی که تازه از خواب بیدار شده...از همین خواهران بسیجی محترم که حالا تو واحد "گزینش" مشغول به کاره.

آخر سر هم می پرسن: کجای این مصاحبه شما رو ناراحت کرد و نظر و انتقادی هم دارین بگین( حالا جرات داری بگو...شاید اگر چند سال جوون تر بودم و مثل قدیم کلم بوی قرمه سبزی می داد حتما طرف و صاف می کردم می رفت! اما خوب، حیف که مصلحت نبود و چقدر من متنفرم از این کلمه ی "مصلحت")

*** من و دوستم بابت کاری باید به یکی از سازمانهای شهرداری مراجعه می کردیم، عجب روزی بود اون روز. از ما دهنی سرویس شد که نگو و نپرس....! (من از قدیم و الایام از کارهای اداری متنفر بودم....یادمه هر وقت ثبت نام ترم دانشگاه داشتم روز مصیبت من بود....از بس امضا بگیر و برو بالا بیا پایین می کردن تا من آخر سر قات می زدم یه دعوا می کردم می یومدم خونه!!!)

در این سازمان از بس همه ی کارمندان وظیفه شناس و جوابگو بودن که حد نداشت فقط طوری شد که من دنبال رئیس می گشتم تا بگم این همه کارمند ریختی تو این اتاق یه نفر هم کار نمی کنه...! البته بگذریم که رئیس نبود و مجبور شدم حرسمو تو سر منشی آقای رئیس که بنده خدا مرد محترمی هم بود خالی کنم...اون بنده خدا هم فقط می گفت :من معذرت می خوام....!!!

**** گرونی سر به فلک کشیده من فقط تو حیطه ی کاری خودم می دونم قیمت رنگ و وسایل هنر چند برابر شده....! رنگ روغن وینزوری که پارسال 3000 تومن بوده دقیقاً امسال شده 5000 تومن قیمت قلمو و رنگ و....خدا خیلی گرونیه...حالا تو جرات داری کارهاتم اینقدر گرون کنی! اصلاً دیگه کسی می خره!!! 


 
اثر هنری فاطمه
ساعت ۸:٢٤ ‎ب.ظ روز یکشنبه ٢۳ بهمن ۱۳٩٠ : توسط : فاطمه

آخرین نقاشیم تو سال 90!

چطوره دخمل من؟! خیلی نانازه نه؟!

من که خیلی دوسش دارمممممممممممم

 


 
← صفحه بعد